روایت ناتمام: سلبریتی، وثیقه، و عدالتِ لَنگان

نویسنده‌ای از ایران با امضاء محفوظ

در کشوری که حتی برای نفس‌کشیدن باید مجوز داشت، خبرها گاه نه برای آگاهی، بلکه برای برملاکردن تناقض‌ها منتشر می‌شوند. چند روز است نامی بر سر زبان‌هاست، نام مردی که سال‌ها محبوب بود، قهرمان بود، نمایندهٔ نوعی از «موفقیت ملی»، اما ناگهان متهم شد. متهم به تجاوز، و این اتهام، نه‌فقط چهره‌ای را لرزاند، بلکه لایه‌های پنهان روان جمعی جامعه‌ای را برملا کرد که هنوز نمی‌داند با مفهوم «تجاوز»، «قدرت» و «عدالت» چگونه روبه‌رو شود.

خبر، مثل خنجری در گوشت جامعه فرو رفت. نه از آن جهت که غیرقابل باور بود، بلکه چون با ذهنیتی جمعی روبه‌رو شد که هنوز «مشهوربودن» را مترادف «بی‌گناهی» می‌داند. در جامعه‌ای که الگوهای اخلاقی از پردهٔ سینما و زمین فوتبال برمی‌خیزند، سقوط یک سلبریتی چیزی فراتر از یک رسوایی است؛ شکستن آینه‌ای است که مردم خود را در آن می‌دیدند. برای همین است که نخستین واکنش، انکار بود. «محال است»، «دروغ است»، «کار حکومت است»، «آن زن دنبال پول است»؛ جملاتی تکراری، اما آشنا.

این انکار، فقط یک دفاع غریزی نیست؛ بازتاب ساختار فرهنگی‌ای است که قدرت را مقدس می‌داند و قربانی را مقصر. جامعه‌ای که سال‌ها از بالا دیده و از پایین اطاعت کرده، به‌طور ناخودآگاه ترجیح می‌دهد باور کند «قوی‌ترها» درست می‌گویند. در چنین فضایی، شاکی نه یک انسان زخمی، بلکه تهدیدی علیه تصویر عمومی یک قهرمان محسوب می‌شود.

اما این‌بار، چیزی متفاوت بود. اتهام رسمی، بازداشت، و سپس آزادی با وثیقه‌ای سنگین. بسیاری گفتند «در همه‌جای دنیا متهم حق دارد با وثیقه آزاد شود»، و این سخن در ظاهر درست است؛ اما در کشوری که برای یک پست اینستاگرامی زندان و ممنوع‌الخروجی در انتظار افراد است، عدالت، ناگهان چهره‌ای تبعیض‌آمیز پیدا می‌کند. چرا برای برخی، قانون چون نیش زهر است و برای برخی دیگر، چون دست نوازش؟

چند روز بعد، خبر دیگری رسید: متهم از کشور خارج شده، آن هم به مقصدی آشنا؛ اول ترکیه و بعد کانادا، همان جغرافیای امنی که سال‌هاست پناهگاه صاحبان قدرتِ گریزان از پاسخگویی شده است. طنز تلخ ماجرا همین‌جاست: کسی که با اتهامی چنین سنگین مواجه است، به‌راحتی مرزها را پشت سر می‌گذارد، در حالی‌که بسیاری از فیلمسازان و زنان معترض برای دریافت جایزه، شرکت در جشنواره یا حتی برای درمان از خروج از کشور محروم‌اند. این تضاد، دیگر فقط بی‌عدالتی نیست؛ زلزله‌ای اخلاقی است در بنیاد اعتماد عمومی.

سؤال اصلی از این نقطه آغاز می‌شود: عدالت در ایران برای چه کسانی کار می‌کند؟ در کشوری که زندان‌ها مملو از معلمان، نویسندگان، هنرمندان و معترضان است، چرا فردی با چنین اتهامی آزادانه پرواز می‌کند؟ آیا ترازوی عدالت وزن وثیقه را می‌سنجد، نه وزن جرم را؟

اما ماجرا فقط قضایی نیست. این ماجرا، آینه‌ای از روان جمعی ماست. جامعه‌ای که نمی‌تواند بین «عشق به قهرمان» و «پرسش از حقیقت» مرز بکشد، دیر یا زود به فریب دسته‌جمعی تن می‌دهد. ما دوست داریم قهرمانانمان را از جنس نور بدانیم، چون تاب تحمل خاکستری‌بودن را نداریم. و این میل به تقدیس، همان چیزی‌ست که از قرون گذشته در ما نهادینه شده: باور به بی‌گناهی ذاتیِ قدرتمندان.

در چنین زمینه‌ای، هر زنی که سخن از خشونت بگوید، پیشاپیش در موضع دفاع است. باید ثابت کند که «دروغ نمی‌گوید»، «سوءاستفاده نکرده»، «آدم آبروداری‌ست». و جامعه، به‌جای پرسش از متهم، از قربانی بازجویی می‌کند. این همان عدالتِ وارونه‌ای‌ست که ریشه در تربیتی دارد که زنان را «منبع وسوسه» می‌بیند، نه انسان‌هایی با حق بر بدن و کرامت خود.

در این میان، نهادهای رسمی هم با سکوت یا رفتار دوگانه، ناخواسته به بحران مشروعیت دامن زدند. وقتی حکومت به‌خاطر بی‌حجابی یک بازیگر، تمام ابزار قدرتش را برای تنبیه به کار می‌گیرد، اما در برابر اتهام تجاوز ملایمت به خرج می‌دهد، پیامش روشن است: بدن زن، اگر در خیابان بی‌پوشش باشد، خطرناک است، اما اگر در اتاقی بسته مورد تجاوز قرار گیرد، مسئله‌ای خصوصی است. این شکاف اخلاقی، خطرناک‌تر از هر فساد مالی است.

در سطحی عمیق‌تر، این پرونده یک هشدار فرهنگی است. ما در آستانهٔ فروپاشی معنای عدالت ایستاده‌ایم. اگر عدالت، تنها برای فرودستان قاطع باشد ولی برای صاحبان نفوذ انعطاف‌پذیر، دیگر نه قانون معنا دارد، نه اخلاق. آنچه فرو می‌ریزد، ستون اعتماد جمعی است. جامعه‌ای که به قانون بی‌اعتماد شود، دیر یا زود به انتقام فردی و بی‌نظمی پناه می‌برد.

اما شاید مهم‌ترین وجه این ماجرا، سکوت است. سکوتِ مردم، سکوتِ همکاران، سکوتِ نهادها. ما از ترسِ ازدست‌دادن تصویرِ امنی که برای خود ساخته‌ایم، سکوت می‌کنیم. این سکوت، صدای شکست اخلاقی ماست. در واقع، هر بار که از کنار چنین رویدادی بی‌تفاوت می‌گذریم، خودمان را در بازتولید خشونت شریک می‌کنیم.

روایت هنوز تمام نشده است. شاید هیچ‌گاه هم تمام نشود، چون در این سرزمین، پرونده‌ها نه با عدالت، که با فراموشی بسته می‌شوند. اما آنچه این ماجرا به ما یادآوری کرد، ساده و بی‌رحمانه است؛ عدالت، اگر طبق میزان قدرت تقسیم شود، دیگر عدالت نیست، ابزار کنترل است.

ما باید از خود بپرسیم، نه از دادگاه: آیا ما واقعاً می‌خواهیم حقیقت را بدانیم؟ یا همچنان ترجیح می‌دهیم در خیالِ قهرمانان بی‌عیب‌ونقص زندگی کنیم؟ شاید پاسخ، در همان سکوت سنگینِ وجدان جمعی ما پنهان است؛ جایی میان انکار، ترس و میل به آرامشِ دروغین.

در نهایت باید یادآور شد که این نوشته نه برای صدور حکم است و نه برای تبرئه یا محکوم‌کردن کسی. هدف، تحلیل رفتار جمعی ماست، نه قضاوت دربارهٔ پرونده‌ای که هنوز حقیقتش در هاله‌ای از ابهام است. تا زمانی که هیچ مرجع مستقل و عادلانه‌ای واقعیت را روشن نکرده، ما حق نداریم با زبان یقین سخن بگوییم. زیرا همین شتاب در قضاوت، همان رفتاری‌ست که حکومت‌ها در برخورد با مخالفان خود مرتکب می‌شوند: حذف حقیقت پیش از آشکارشدنش.

جامعهٔ آگاه، جامعه‌ای است که در برابر هیاهو صبر می‌کند، در برابر احساسات می‌ایستد، و به‌جای فریادزدن، نگاه می‌کند و می‌پرسد. وظیفهٔ ما به‌عنوان شهروند، داوری نیست، بلکه مراقبت از امکان عدالت است. اگر ما هم مانند قدرت، پیش از روشن‌شدن واقعیت قضاوت کنیم، عملاً از همان منطق اقتدارگرایانه پیروی کرده‌ایم که عدالت را به ابزاری برای کنترل بدل می‌کند.

عدالت، تنها زمانی معنا دارد که از پیش‌داوری تهی باشد. باید بتوانیم هم‌زمان از قربانیان خشونت حمایت کنیم و در عین حال، در برابر وسوسهٔ قضاوتِ قطعی مقاومت کنیم. چون حقیقت، نه در شعار و احساس، بلکه در شفافیت و زمان آشکار می‌شود. 

ارسال دیدگاه